[سوره الکهف (18) : آیات 21 تا 24]
اشاره
وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ اَلسّٰاعَهَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا اِبْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَهٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (23) إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً (24)
ص: 378
ترجمه:
21-و اینچنین مردم را متوجه حال آنها کردیم تا بدانند وعده (رستاخیز) خداوند حق است و در پایان جهان و قیام قیامت شکی نیست، در آن هنگام که میان خود در این باره نزاع می کردند: گروهی می گفتند بنائی بر آن بسازید (تا برای همیشه از نظر پنهان شوند و از آنها سخن نگوئید که) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است (ولی آنها که از رازشان آگاهی یافتند و آن را دلیلی بر رستاخیز دیدند) گفتند ما مسجدی در کنار (مدفن) آنها می سازیم (تا خاطره آنها فراموش نشود) .
22-گروهی خواهند گفت آنها سه نفر بودند که چهارمین شان سگ آنها بود، و گروهی می گویند پنج نفر بودند که ششمین آنها سگشان بود-همه اینها سخنانی بدون دلیل است-و گروهی می گویند آنها هفت نفر بودند و هشتمین شان سگ آنها بود، بگو پروردگار من از تعداد آنها آگاهتر است، جز گروه کمی تعداد آنها را نمی دانند، بنا بر این در باره آنها جز با دلیل سخن مگوی و از هیچکس پیرامون آنها سؤال منما.
23-و هرگز نگو من فردا کاری انجام می دهم.
24-مگر اینکه خدا بخواهد، و هر گاه فراموش کردی (جبران نما) و پروردگارت را بخاطر بیاور، و بگو امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند.
تفسیر:
پایان ماجرای اصحاب کهف
به زودی داستان هجرت این گروه از مردان با شخصیت در آن محیط، در همه جا پیچید، و شاه جبار سخت برآشفت، نکند هجرت یا فرار آنها مقدمه ای برای بیداری و آگاهی مردم گردد، و یا به مناطق دور و نزدیک بروند، و به تبلیغ آئین توحید و مبارزه با شرک و بت پرستی بپردازند.
لذا دستور داد ماموران مخصوص همه جا به جستجوی آنها بپردازند، و اگر رد پایی یافتند آنان را تا دستگیریشان تعقیب کنند، و آنها را به مجازات برساند.
ص: 379
اما هر چه بیشتر جستند کمتر یافتند، و این خود معمایی برای مردم محیط و نقطه عطفی در سازمان فکر آنها شد، و شاید همین امر که گروهی از برترین مقامات مملکتی پشت پا بر همه مقامات مادی بزنند و انواع خطرات را پذیرا گردند سرچشمه بیداری و آگاهی برای گروهی از مردم شد.
ولی به هر حال داستان اسرارآمیز این گروه در تاریخشان ثبت گردید، و از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت، و صدها سال بر این منوال گذشت…
اکنون به سراغ مامور خرید غذا برویم و ببینیم بر سر او چه آمد، او وارد شهر شد ولی دهانش از تعجب بازماند، شکل ساختمانها به کلی دگرگون شده، قیافه ها همه ناشناس، لباسها طرز جدیدی پیدا کرده، و حتی طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده است، ویرانه های دیروز تبدیل به قصرها و قصرهای دیروز به ویرانه ها مبدل گردیده! شاید در یک لحظه کوتاه فکر کرد هنوز خواب است و آنچه می بیند رؤیا است، چشمهای خود را بهم می مالد اما متوجه می شود آنچه را می بیند عین واقعیتی عجیب و باورناکردنی.
او هنوز فکر می کند خوابشان در غار یک روز یا یک نیمه روز بوده است پس اینهمه دگرگونی چرا؟ اینهمه تغییرات در یک روز چگونه امکان پذیر است.
از سوی دیگر قیافه او برای مردم نیز عجیب و نامانوس است، لباس او، طرز سخن گفتن او، و چهره و سیمای او، همه برای آنها تازه است، و شاید این وضع نظر عده ای را به سوی او جلب کرد و به دنبالش روان شدند.
تعجب او هنگامی به نهایت رسید که دست در جیب کرد تا بهای غذایی را که خریده بود بپردازد، فروشنده چشمش به سکه ای افتاد که به 300 سال قبل و بیشتر تعلق داشت، و شاید نام“دقیانوس”شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود، هنگامی که توضیح خواست، او در جواب گفت تازگی این سکه را به دست آورده ام!
ص: 380
کم کم از قرائن احوال بر مردم مسلم شد که این مرد یکی از گروهی است که نامشان را در تاریخ 300 سال قبل خوانده اند و در بسیاری از محافل سرگذشت اسرارآمیزشان مطرح بوده است.
و خود او نیز متوجه شد که در چه خواب عمیق و طولانی او و یارانش فرو رفته بودند.
این مساله مثل بمب در شهر صدا کرد، و زبان به زبان در همه جا پیچید.
بعضی از مؤرخان می نویسند در آن ایام زمامدار صالح و موحدی بر آنها حکومت می کرد، ولی هضم مساله معاد جسمانی و زنده شدن مردگان بعد از مرگ برای مردم آن محیط مشکل بود جمعی از آنها نمی توانستند باور کنند که انسان بعد از مردن به زندگی بازمی گردد، اما ماجرای خواب اصحاب کهف دلیل دندان شکنی شد برای آنها که طرفدار معاد جسمانی بودند.
و لذا قرآن در نخستین آیه می گوید:
“همانگونه که آنها را به خواب فرو بردیم از آن خواب عمیق و طولانی بیدار کردیم و مردم را متوجه حالشان نمودیم، تا بدانند وعده رستاخیز خداوند حق است” (وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ) .
“و در پایان جهان و قیام قیامت شکی نیست” (وَ أَنَّ السّٰاعَهَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا) .
چرا که این خواب طولانی که صدها سال به طول انجامید بی شباهت به مرگ نبود و بیدار شدنشان همچون رستاخیز، بلکه می توان گفت این خواب و بیداری از پاره ای جهات از مردن و بازگشتن به حیات، عجیب تر بود، زیرا صدها سال بر آنها گذشت در حالی که بدنشان نپوسید، در حالی که نه غذایی خوردند و نه آبی نوشیدند، در این مدت طولانی چگونه زنده ماندند؟ آیا این دلیل بر قدرت خدا بر هر چیز و هر کار نیست؟ حیات بعد از مرگ با توجه به چنین صحنه ای مسلما امکان پذیر است.
ص: 381
بعضی از مؤرخان نوشته اند که مامور خرید غذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت، همگی در تعجب عمیق فرو رفتند، و از آنجا که احساس می کردند همه فرزندان و برادران و دوستان را از دست داده اند، و هیچکس از یاران سابق آنها زنده نمانده، تحمل این زندگی برای آنها سخت و ناگوار بود، از خدا خواستند که چشم از این جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنین شد.
آنها چشم از جهان پوشیدند و جسدهای آنها در غار مانده بود که مردم به سراغشان آمدند.
“در اینجا نزاع و کشمکش بین طرفداران مساله معاد جسمانی و مخالفان آنها در گرفت.
مخالفان سعی داشتند که مساله خواب و بیداری اصحاب کهف به زودی به دست فراموشی سپرده شود، و این دلیل دندان شکن را از دست موافقان بگیرند، لذا پیشنهاد کردند در غار گرفته شود، تا برای همیشه از نظر مردم پنهان گردند” (إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً) .
و برای خاموش کردن مردم می گفتند زیاد از آنها سخن نگوئید، آنها سرنوشت اسرارآمیزی داشتند که“پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است” (رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ) .
بنا بر این داستان آنها را رها کنید و به حال خودشان واگذارید.
در حالی که“مؤمنان راستین که از این امر آگاهی یافته بودند و آن را سند زنده ای برای اثبات رستاخیز به مفهوم حقیقیش می دانستند، سعی داشتند این داستان هرگز فراموش نشود، و لذا گفتند: ما در کنار مدفن آنها مسجد و معبدی می سازیم”تا مردم یاد آنها را از خاطره ها هرگز نبرند، به علاوه از روح پاک آنها استمداد طلبند (قٰالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً) .
ص: 382
در تفسیر آیه فوق احتمالات متعدد دیگری داده اند که به هنگام ذکر نکته ها به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد.
* آیه بعد به پاره ای از اختلافات اشاره می کند که در میان مردم در زمینه اصحاب کهف وجود دارد، از جمله: در باره تعداد آنها می گوید: “گروهی از مردم خواهند گفت آنها سه نفر بودند که چهارمینشان سگشان بود” (سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَهٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ) . “و گروهی می گویند پنج نفر بودند که ششمین آنها سگ آنها بود” (وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ) . “همه اینها سخنانی بدون دلیل و تیر در تاریکی است”. (رجما بالغیب) . “و گروهی می گویند آنها هفت نفر بودند و هشتمین آنها سگ آنها بود” (وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ) . “بگو پروردگار من از تعداد آنها آگاهتر است” (قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ) . “تنها گروه کمی تعداد آنها را می دانند” (مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ) . گر چه در جمله های فوق قرآن با صراحت تعداد آنها را بیان نکرده است، ولی از اشاراتی که در آیه وجود دارد می توان فهمید که قول سوم همان قول صحیح و مطابق واقع است، چرا که به دنبال قول اول و دوم کلمه“رجما بالغیب” (تیر در تاریکی) که اشاره به بی اساس بودن آنها است آمده، ولی در مورد قول سوم نه تنها چنین تعبیری نیست، بلکه تعبیر“بگو پروردگارم از تعداد آنها آگاهتر است”و همچنین“تعداد آنها را تنها گروه کمی می دانند”ذکر شده است که این خود دلیلی است بر تایید این قول و در هر حال در پایان آیه اضافه می کند “در مورد آنها بحث مکن جز بحث مستدل و توأم با دلیل و منطق” (فلا تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً) . ص: 383 “مراء”بطوری که“راغب”در“مفردات”می گوید-در اصل از “مریت الناقه”یعنی“پستان شتر را بدست گرفتم برای دوشیدن”گرفته شده است، سپس به بحث و گفتگو پیرامون چیزی که مورد شک و تردید است اطلاق گردیده. و بسیار می شود که در گفتگوهای لجاجت آمیز و دفاع از باطل به کار می رود، ولی ریشه اصلی آن محدود به این معنی نیست، بلکه هر نوع بحث و گفتگو را در باره هر مطلبی که محل تردید است شامل می شود. “ظاهر”به معنی غالب و مسلط و پیروز است. بنا بر این جمله (فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً) مفهومش این است که آن چنان با آنها منطقی و مستدل سخن بگو که برتری منطق تو آشکار گردد. این احتمال را نیز بعضی در تفسیر آیه گفته اند که بطور“خصوصی”با مخالفان لجوج بحث و گفتگو نکن چرا که هر چه بگویی تحریفش می کنند، بلکه آشکارا و در حضور مردم گفتگو کن، تا نتوانند حقیقت را تحریف یا انکار نمایند. ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد، به هر حال مفهوم سخن این است که تو باید به اتکاء وحی الهی با آنها سخن بگویی زیرا محکمترین دلیل در این زمینه همین دلیل است، “و بنا بر این از احدی از آنها که بدون دلیل سخن میگویند در باره تعداد اصحاب کهف سؤال نکن” (وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً) . * آیه بعد یک دستور کلی به پیامبر ص می دهد که“هرگز نگو من فلان کار را فردا انجام می دهم” (وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً) .
* “مگر اینکه خدا بخواهد” (إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ) . یعنی در رابطه با اخبار آینده و تصمیم بر انجام کارها، حتما جمله“انشاء اللّٰه” ص: 384 را اضافه کن، چرا که اولا تو هرگز مستقل در تصمیم گیری نیستی و اگر خدا نخواهد هیچ کس توانایی بر هیچکار را ندارد، بنا بر این برای اینکه ثابت کنی نیروی تو از نیروی لا یزال او است و قدرتت وابسته به قدرت او جمله انشاء اللّٰه (اگر خدا بخواهد) را حتما به سخنت اضافه کن. ثانیا: خبر دادن قطعی برای انسان که قدرتش محدود است و احتمال ظهور موانع مختلف می رود صحیح و منطقی نیست، و چه بسا دروغ از آب در آید، مگر اینکه با جمله“انشاء اللّٰه”همراه باشد. بعضی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر آیه فوق گفته اند و آن اینکه منظور نفی استقلال انسان در کارها است مفهوم آیه چنین است: “تو نمی توانی بگویی من فلان کار را فردا انجام خواهم داد مگر خدا بخواهد”. البته لازمه این سخن آن است که اگر جمله انشاء اللّٰه را بیفزائیم سخن کامل خواهد بود، اما این لازمه جمله است نه متن آن چنان که در تفسیر اول گفته شد (1) . (1) شان نزولی را که در مورد آیات فوق نقل کردیم تفسیر اول را تایید می کند، زیرا پیامبر ص بدون ذکر انشاء اللّٰه به کسانی که پیرامون اصحاب کهف و مانند آن سؤال کرده بودند قول توضیح و جواب داد، به همین جهت مدتی وحی الهی به تاخیر افتاد، تا به پیامبر ص در این زمینه هشدار داده شود و سرمشقی برای همه مردم باشد. سپس در تعقیب این جمله، قرآن می گوید هنگامی که یاد خدا را فراموش کردی بعد که متوجه شدی پروردگارت را بخاطر بیاور“ (و اذکر ربک ص: 385 1- 1) باید توجه داشت که بنا بر تفسیر اول باید جمله ای در تقدیر گرفته شود جمله (ان تقول) و در تقدیر چنین میشود (الا ان تقول انشاء اللّٰه) اما مطابق تفسیر دوم تقدیری لازم نیست. اذا نسیت) . اشاره به اینکه اگر بخاطر فراموشی جمله انشاء اللّٰه را به سخنانی که از آینده خبر میدهی نیفزایی هر موقع بیادت آمد فورا جبران کن و بگو انشاء اللّٰه، که این کار گذشته را جبران خواهد کرد. “و بگو امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند” (وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً) . *
نکته ها:
اشاره
1-“رجما بالغیب”
“رجم”در اصل به معنی سنگ یا پراندن سنگ است، سپس به هر نوع تیراندازی اطلاق شده است، و گاه به معنی کنایی”متهم ساختن“یا”قضاوت به ظن و گمان“استعمال می شود. و کلمه (بالغیب) تاکیدی بر این معنا است، یعنی غائبانه قضاوت بی ماخذ در باره چیزی کردن.
این تعبیر شبیه همان چیزی است که در فارسی می گوئیم”تیر در تاریکی انداختن“از آنجا که انداختن تیر در تاریکی غالبا به هدف اصابت نمی کند این نوع قضاوتها غالبا درست از آب درنمی آید.
2-“واو”در جمله”و ثامنهم کلبهم“
در آیات فوق جمله”رابعهم کلبهم“و”سادسهم کلبهم“ هر دو بدون واو آمده است در حالی که جمله”و ثامنهم کلبهم“با”واو“شروع می شود، از آنجا که تمام تعبیرات قرآن حتما دارای نکته ای است مفسران در معنی این”واو“ سخن فراوان گفته اند.
شاید بهترین تفسیر این باشد که این”واو“اشاره به آخرین سخن و
ص: 386
آخرین حرف است، چنان که در ادبیات امروز نیز اخیرا این تعبیر معمول شده که هنگام برشمردن چیزی، تمام افراد آن بحث را بدون واو ذکر می کنند، اما آخرین آنها حتما با واو خواهد بود، مثلا می گوئیم”زید، عمر، حسن و محمد آمدند“این واو اشاره به پایان کلام و بیان آخرین مصداق و موضوع است.
این سخن از مفسر معروف”ابن عباس“نقل شده و بعضی از مفسران دیگر آن را تایید کرده و ضمنا خواسته است از همین کلمه واو تاییدی برای اینکه عدد واقعی اصحاب کهف عدد هفت بوده است استفاده کند، زیرا قرآن پس از بیان گفته های بی اساس، دیگران، عدد حقیقی آنها را در پایان بیان کرده است.
بعضی دیگر از مفسران مانند”فخر رازی“و”قرطبی“تفسیر دیگری برای این واو نقل کرده اند که خلاصه اش چنین است: عدد هفت نزد عرب به عنوان یک عدد کامل شمرده می شود، به همین جهت تا هفت را بدون واو می آورند، اما همین که از این عدد گذشتند واو که دلیل آغاز کلام و استیناف است می آورند، لذا در اصطلاح ادباء عرب به”واو ثمانیه“معروف شده است.
در آیات قرآن نیز غالبا به این مطلب برخورد می کنیم که مثلا در سوره توبه آیه 112 هنگامی که صفات مجاهدان فی سبیل اللّٰه را می شمرد هفت صفت را بدون واو ذکر می کند ولی به صفت هشتم که می رسد می گوید: ” وَ النّٰاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اللّٰهِ “.
و در آیه 5 سوره تحریم در وصف زنان پیامبر ص بعد از ذکر هفت صفت هشتمین را با واو آورده می گوید”ثیبات و ابکارا“.
و در سوره”زمر“در آیه 71 هنگامی که سخن از درهای جهنم می گوید می فرماید: “فتحت أبوابها” (درهای آن گشوده می شود) اما در دو آیه بعد هنگامی که سخن از درهای بهشت به میان می آید می فرماید: “و فتحت أبوابها” آیا این بخاطر آن نیست که درهای جهنم هفت و درهای بهشت هشت است؟
ص: 387
البته شاید این یک قانون کلی نباشد، ولی در غالب موارد چنین است، و به هر حال نشان می دهد که حتی وجود یک واو در قرآن حساب شده و برای بیان واقعیتی است.
* 3-مسجد در کنار آرامگاه ظاهر تعبیر قرآن این است که اصحاب کهف سرانجام بدرود حیات گفتند و به خاک سپرده شدند، و کلمه”علیهم“شاهد این مدعا است، سپس علاقه مندان به آنها تصمیم گرفتند معبدی در کنار آرامگاه آنان بسازند، قرآن این موضوع را در آیات فوق با لحن موافقی آورده است و این نشان می دهد که ساختن معبد به احترام قبور بزرگان دین نه تنها حرام نیست-آن چنان که وهابیها می پندارند-بلکه کار خوب و شایسته ای است. اصولا بناهای یادبود که خاطره افراد برجسته و با شخصیت را زنده می دارد همیشه در میان مردم جهان بوده و هست، و یک نوع قدردانی از گذشتگان، و تشویق برای آیندگان در آن کار نهفته است، اسلام نه تنها از این کار نهی نکرده بلکه آن را مجاز شمرده است. وجود اینگونه بناها یک سند تاریخی بر وجود این شخصیتها و برنامه و تاریخشان است، به همین دلیل پیامبران و شخصیتهایی که قبر آنها متروک مانده تاریخ آنها نیز مورد تردید و استفهام قرار گرفته است. این نیز واضح است که این گونه بناها کمترین منافاتی با مسئله توحید و اختصاص پرستش به”اللّٰه“ندارد، زیرا”احترام“، مطلبی است، و”عبادت“ و پرستش مطلبی دیگر. البته این موضوع. بحث فراوانی دارد که اینجا جای آن نیست. *
ص: 388
4-همه چیز با اتکاء بر مشیت خدا
آوردن جمله”ان شاء اللّٰه“به هنگام بیان تصمیمهای مربوط به آینده، نه تنها یک نوع ادب در پیشگاه خدا است، بلکه بیان این حقیقت مهم نیز هست که ما چیزی از خود نداریم، هر چه هست از ناحیه او است، مستقل بالذات خدا است، و ما همه متکی باو هستیم، تا اراده او نباشد اگر تیغهای عالم از جا حرکت کنند حتی یک رگ را نخواهند برید، و اگر اراده او باشد همه چیز به سرعت تحقق می یابد و حتی”شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد“.
این در حقیقت همان مفهوم”توحید افعالی“است که در عین وجود اختیار و آزادی اراده انسان، وجود هر چیز و هر کار را به مشیت خدا وابسته می کند.
این تعبیر با افزایش دادن توجه ما را به خدا در کارها، به ما نیرو و قدرت می بخشد، و هم دعوت به پاکی و صحت عمل می کند.
از پاره ای از روایات استفاده می شود که اگر کسی سخنی را در ارتباط با آینده بدون انشاء اللّٰه بگوید خدا او را به خودش وامی گذارد و از زیر چتر حمایتش بیرون می برد. (1)
(1)
در حدیثی از امام صادق ع می خوانیم: امام دستور داده بود نامه ای بنویسند، هنگامی که نامه پایان یافت و به خدمتش دادند ملاحظه کرد، انشاء اللّٰه در آن نبود، فرمود:
کیف رجوتم ان یتم هذا و لیس فیه استثناء، انظروا کل موضع لا یکون فیه استثناء فاستثنوا فیه ”“شما چگونه امیدوار بودید که این نامه (یا این کار) به پایان برسد در حالی که انشاء اللّٰه در آن نیست، نگاه کنید در هر جای آن نیست بگذارید”.
***
ص: 389
1- 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 254.
5-پاسخ به یک سؤال
در آیات فوق خواندیم خداوند به پیامبرش می گوید“هنگامی که خدا را فراموش کردی و بعد متذکر شدی یاد او کن”. (1)
(1)
اشاره به اینکه اگر تکیه بر مشیت او با جمله انشاء اللّٰه، نکردی هر گاه به خاطرت آمد جبران نما.
در احادیث متعددی که در تفسیر آیه فوق از اهل بیت ع نقل شده نیز روی این مساله تاکید گردیده است که حتی پس از گذشتن یک سال نیز به خاطرتان آمد که انشاء اللّٰه نگفته اید گذشته را جبران نمائید (2) .
(2)
اکنون این سؤال پیش می آید که نسیان مگر برای پیامبر ممکن است در حالی که اگر نسیان به فکر او راه یابد مردم به گفتار و اعمال او اعتماد کامل نمی توانند داشته باشند، و همین است دلیل معصوم بودن پیامبران و امامان از خطا و نسیان حتی در موضوعات.
اما با توجه به اینکه در بسیاری از آیات قرآن دیده ایم روی سخن به پیامبران است اما مقصود و منظور توده مردم هستند، پاسخ این سؤال روشن می شود، و طبق ضرب المثل عرب از باب“ایاک اعنی و اسمعی یا جاره” است یعنی“روی سخنم با تو است ای کسی که نزد من هستی اما همسایه، تو بشنو”. (3)
(3)
بعضی از مفسران بزرگ پاسخ دیگری به این سؤال گفته اند که ما ذیل آیه 68 سوره انعام آورده ایم (تفسیر نمونه جلد 5 صفحه 289)
ص: 390
1- 1) همان مدرک صفحه 253.
2- 2) به تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 254 به بعد مراجعه شود.
3- 3) معادل آن در فارسی ضرب المثل معروفی است که می گویند: در بتو می گویم دیوار تو بشنو
