[سوره المنافقون (63) : آیات 5 تا 8]
اشاره
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (5) سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ (6) هُمُ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ (7) یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی اَلْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لٰکِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (8)
ترجمه:
5-هنگامی که به آنها گفته شود بیائید تا رسول خدا برای شما استغفار کند سرهای خود را (از روی استهزا و کبر و غرور) تکان می دهند، و آنها را می بینی که از
ص: 155
سخنان تو اعراض کرده و تکبر می ورزند.
6-برای آنها تفاوت نمی کند خواه استغفار برایشان کنی یا نکنی، هرگز خداوند آنها را نمی بخشد، زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمی کند.
7-آنها کسانی هستند که می گویند: به افرادی که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند (غافل از اینکه) خزائن آسمانها و زمین از آن خدا است ولی منافقان نمی فهمند.
8-آنها می گویند: اگر به مدینه بازگردیم عزیزان ذلیلان را بیرون می کنند، در حالی که عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولی منافقان نمی دانند
شان نزول:
برای آیات فوق، شان نزول مفصلی در کتب تاریخ و حدیث و تفسیر آمده است که خلاصه آن چنین است: بعد از غزوه بنی المصطلق (جنگی که در سال ششم هجرت در سرزمین“قدید”واقع شد) .
دو نفر از مسلمانان، یکی از طایفه انصار و دیگری از مهاجران به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند، یکی قبیله انصار را به یاری خود طلبید، و دیگری مهاجران را، یک نفر از مهاجران به یاری دوستش آمد، و“عبد اللّٰه بن ابی”که از سرکرده های معروف منافقان بود به یاری مرد انصاری شتافت، و مشاجره لفظی شدیدی در میان آن دو درگرفت، عبد اللّٰه بن ابی،سخت، خشمگین شد، و در حالی که جمعی از قومش نزد او بودند گفت: “ما این گروه مهاجران را پناه دادیم و کمک کردیم اما کار ما شبیه ضرب المثل معروفی است که می گوید: “سمن کلبک یاکلک”! (سگت را فربه کن تا تو را بخورد) ! و اللّٰه لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ: “به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد”و منظورش از عزیزان، خود و اتباعش بود و از ذلیلان مهاجران، سپس رو به اطرافیانش
ص: 156
کرد و گفت: این نتیجه کاری است که شما به سر خودتان آوردید، این گروه را در شهر خود جای دادید و اموالتان را با آنها قسمت کردید: هر گاه باقیمانده غذای خودتان را به مثل این مرد (اشاره به مرد مهاجری که طرف دعوی بود) نمی دادید بر گردن شما سوار نمی شدند، از سرزمین شما می رفتند و به قبائل خود ملحق می شدند! در اینجا”زید بن ارقم“که در آن وقت جوانی نوخاسته بود، رو به “عبد اللّٰه بن ابی”کرد و گفت به خدا سوگند ذلیل و قلیل تویی!و محمد ص در عزت الهی و محبت مسلمین است، و به خدا قسم من بعد از این تو را دوست ندارم، “عبد اللّٰه”صدا زد خاموش باش تو باید بازی کنی ای کودک!زید بن ارقم خدمت رسول خدا ص آمد و ماجرا را نقل کرد.
پیامبر ص کسی را به سراغ”عبد اللّٰه“فرستاد فرمود: این چیست که برای من نقل کرده اند؟ عبد اللّٰه گفت به خدایی که کتاب آسمانی بر تو نازل کرده من چیزی نگفتم!و”زید“دروغ می گوید.
جمعی از انصار که حاضر بودند عرض کردند ای رسول خدا ص”عبد اللّٰه“ بزرگ ما است، سخن کودکی از کودکان انصار را بر ضد او نپذیر، پیامبر عذر آنها را پذیرفت در اینجا طائفه انصار”زید بن ارقم“را ملامت کردند.
پیامبر ص دستور حرکت داد، یکی از بزرگان انصار به نام”اسید“ خدمتش آمد و عرض کرد ای رسول خدا!در ساعت نامناسبی حرکت کردی، فرمود: بله آیا نشنیدی رفیقتان عبد اللّٰه چه گفت او گفته است هر گاه به مدینه بازگردد عزیزان ذلیلان را خارج خواهند کرد.
اسید عرض کرد تو ای رسول خدا اگر اراده کنی او را بیرون خواهی راند، و اللّٰه تو عزیزی و او ذلیل است، سپس عرض کرد یا رسول اللّٰه با او مدارا کنید.
ص: 157
سخنان عبد اللّٰه ابی به گوش فرزندش رسید خدمت رسول خدا ص آمد و عرض کرد شنیده ام می خواهید پدرم را به قتل برسانید، اگر چنین است به خود من دستور دهید سرش را جدا کرده برای شما می آورم!زیرا مردم می دانند کسی نسبت به پدر و مادرش از من نیکوکارتر نیست، از این می ترسم دیگری او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه کنم، و خدای ناکرده او را به قتل برسانم و مؤمنی را کشته باشم و به دوزخ بروم!.
پیغمبر ص فرمود مساله کشتن پدرت مطرح نیست، مادامی که او با ما است با او مدارا و نیکی کن.
سپس پیامبر ص دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشکریان به راه ادامه دهند، فردا هنگامی که آفتاب برآمد دستور توقف داد، لشکریان به قدری خسته شده بودند که همین که سر به زمین گذاشتند به خواب عمیقی فرو رفتند (و هدف پیغمبر این بود که مردم ماجرای دیروز و حرف عبد اللّٰه ابی را فراموش کنند…) .
سرانجام پیامبر ص وارد مدینه شد، زید بن ارقم می گوید من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بیرون نیامدم، در این هنگام سوره منافقین نازل شد، و زید را تصدیق، و عبد اللّٰه را تکذیب کرد، پیامبر ص گوش زید را گرفت و فرمود: ای جوان!خداوند سخن تو را تصدیق کرد همچنین آنچه را به گوش شنیده بودی و در قلب حفظ نموده بودی، خداوند آیاتی از قرآن را در باره آنچه تو گفته بودی نازل کرد.
در این هنگام”عبد اللّٰه ابی“نزدیک مدینه رسیده بود وقتی خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست، گفت وای بر تو چه می کنی؟ پسرش گفت: به خدا سوگند جز به اجازه رسول خدا ص نمی توانی وارد مدینه شوی و امروز میفهمی عزیز و ذلیل کیست؟!!
ص: 158
“عبد اللّٰه”شکایت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد، پیامبر ص به پسرش پیغام داد که بگذار پدرت داخل شهر شود، فرزندش گفت: حالا که اجازه رسول خدا آمد مانعی ندارد.
عبد اللّٰه وارد شهر شد، اما چند روزی بیشتر نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت! (و شاید دق مرگ شد) هنگامی که این آیات نازل شد و دروغ عبد اللّٰه ظاهر گشت بعضی به او گفتند آیات شدیدی در باره تو نازل شده خدمت پیامبر ص برو تا برای تو استغفار کند، عبد اللّٰه سرش را تکان داد گفت: به من گفتید: ایمان بیاور آوردم، گفتید:
زکات بده، دادم، چیزی باقی نمانده که بگوئید برای محمد ص سجده کن! و در اینجا آیه وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا نازل گردید (1) .
(1)
* تفسیر: نشانه های دیگری از منافقان این آیات هم چنان ادامه بیان اعمال منافقان و نشانه های گوناگون آنها است، می فرماید: “هنگامی که به آنها گفته شود بیائید تا رسول خدا ص برای شما استغفار کند، سرهای خود را از روی استهزاء و کبر و غرور تکان می دهند و مشاهده می کنی که از سخنان تو اعراض کرده، تکبر ورزند” (وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ) . آری در برابر لغزشهایی که از آنها سرمی زند و فرصت توبه و جبران آن ص: 159 1- 1) “مجمع البیان”ذیل آیات مورد بحث-“کامل ابن اثیر”جلد 2 صفحه 192-“سیره ابن هشام”جلد 3 صفحه 302 (با کمی تفاوت) . را دارند، کبر و غرور به آنان اجازه نمی دهد که در مقام جبران برآیند، نمونه بارز این مطلب، همان عبد اللّٰه بن أبی بود که ماجرای عجیب او را در شان نزول خواندیم، هنگامی که آن سخن بسیار زشت و ناروا را در باره پیامبر ص و مؤمنان مهاجر گفت: که وقتی به مدینه بازگردیم عزیزان ذلیلان را بیرون خواهند کرد، و آیات قرآن نازل شد و سخت او را نکوهش نمود به او پیشنهاد کردند که نزد رسول خدا ص بیاید تا برای او از درگاه خداوند آمرزش بطلبد سخن ناروای دیگری گفت که حاصلش این بود: گفتید: ایمان بیاورم، آوردم، گفتید زکات بده، دادم، چیزی نمانده که بگوئید برای محمد ص سجده کن! روشن است که روح اسلام، تسلیم در برابر حق است و کبر و غرور، همیشه مانع این تسلیم است، به همین دلیل یکی از نشانه های منافقان، بلکه یکی از انگیزه های نفاق را همین خودخواهی و خود برتربینی و غرور می توان شمرد. “لوو”از ماده”لی“در اصل به معنی”تابیدن طناب“است، و به همین مناسبت به معنی برگرداندن سر و یا تکان دادن سر، نیز آمده است. یصدون چنان که قبلا نیز گفتیم در دو معنی به کار می رود: “منع کردن” و”اعراض نمودن“بد و مناسب آیه مورد بحث، معنی دوم، و مناسب آیه گذشته، معنی اول است. * در آیه بعد برای رفع هر گونه ابهام در این زمینه، می افزاید: “به فرض که آنها نزد تو بیایند و برای آنها استغفار کنی، زمینه آمرزش در آنها وجود ندارد بنا بر این”تفاوتی نمی کند که برای آنها استغفار کنی یا نکنی، هرگز خداوند آنها را نمی بخشد”! (سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ) .
ص: 160
دلیل آن هم این است که“خداوند، قوم فاسق را هدایت نمی کند” (إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ) .
و به تعبیر دیگر استغفار پیامبر ص علت تامه برای آمرزش نیست، بلکه مقتضی است، و تنها در صورتی اثر می گذارد که زمینه مساعد و قابلیت لازم فراهم شود، اگر به راستی آنها توبه کنند و تغییر مسیر دهند و از مرکب کبر و غرور پیاده شوند و سر تسلیم در مقابل حق فرود آورند، استغفار پیامبر ص و شفاعت او مسلما مؤثر است، و در غیر این صورت کمترین اثری نخواهد داشت.
شبیه همین معنی در آیه 80 سوره توبه نیز آمده است که در باره گروه دیگری از منافقان می گوید: اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ.
“چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی، تاثیری ندارد، حتی اگر هفتاد بار برای آنها، استغفار کنی خداوند آنها را نمی بخشد، چرا که آنها به خدا و رسولش کافر شدند و خداوند قوم فاسق را هدایت نمی کند”.
روشن است که عدد هفتاد عدد تکثیر است یعنی هر قدر هم برای آنها استغفار کنی سودی ندارد.
این نکته نیز معلوم است که منظور از فاسق هر گونه گناهکاری نیست، چرا که پیغمبر ص برای نجات گناهکاران آمده، بلکه منظور آن دسته از گناهکاران است که در گناه اصرار می ورزند و لجاجت دارند، و در برابر حق مستکبرند.
* سپس به یکی از گفته های بسیار زشت آنها که روشنترین گواه نفاق آنها محسوب می شود اشاره کرده، می فرماید: “آنها همان کسانی هستند که می گویند ص: 161 به افرادی که نزد رسول خدا ص هستند انفاق نکنید، و از اموال و امکانات خود در اختیار آنها قرار ندهید، تا پراکنده شوند” (هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا) . “غافل از اینکه تمام خزائن آسمانها و زمین از آن خدا است ولی منافقان درک نمی کنند” (وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَفْقَهُونَ) . این بینواها نمی دانند که هر کس هر چه دارد از خدا دارد، و همه بندگان از خوان گسترده او روزی می خورند، اگر“انصار”می توانند به“مهاجران” پناه دهند و آنها را در اموال خود سهیم کنند این بزرگترین افتخاری است که نصیبشان شده، نه تنها نباید منتی بگذارند، بلکه باید خدا را بر این توفیق بزرگ شکر گویند، ولی همانگونه که در شان نزول خواندیم منافقان مدینه منطق دیگری داشتند. * سپس به یکی دیگر از نفرت انگیزترین سخنان آنها اشاره کرده، می افزاید:
“آنها می گویند اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان ذلیلان را بیرون می کنند”! (یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَی الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ) .
این همان گفتاری است که از دهان آلوده“عبد اللّٰه بن ابی”خارج شد، و منظورش این بود که ما ساکنان مدینه، رسول اللّٰه ص و مؤمنان مهاجر را بیرون می کنیم، و مراد از بازگشت به مدینه، بازگشت از غزوه“بنی المصطلق” بود که مشروحا در شان نزول به این مطلب اشاره شد.
درست است که این سخن از یک نفر صادر شد، ولی چون همه منافقان همین خط و مشی را داشتند قرآن به صورت جمعی از آن تعبیر می کند و می فرماید:
یقولون… (آنها می گویند) .
سپس قرآن پاسخ دندان شکنی به آنان داده، می گوید: “عزت مخصوص
ص: 162
خدا و رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمی دانند” (وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لٰکِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ) .
تنها منافقان مدینه نبودند که این سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند بلکه قبل از آنها نیز سران قریش در مکه می گفتند: اگر این گروه اندک مسلمان فقیر را در محاصره اقتصادی قرار دهیم، یا از مکه بیرونشان کنیم، مطلب تمام است! امروز نیز دولتهای استعماری به پندار اینکه خزائن آسمان و زمین را در اختیار دارند می گویند ملتهایی را که در برابر ما تسلیم نمی شوند باید در محاصره اقتصادی قرار داد تا بر سر عقل آیند و تسلیم شوند! این کوردلان تاریخ که شیوه آنها دیروز و امروز یکسان بوده و هست خبر ندارند که با یک اشاره خداوند تمام ثروتها و امکاناتشان بر باد می رود و عزت پوشالی آنها دستخوش فنا می گردد.
به هر حال این طرز تفکر (خود را عزیز دانستن و دیگران ذلیل، و خود را ولی نعمت و دیگران محتاج شمردن) یک تفکر منافقانه است که از غرور و تکبر از یک سو، و گمان استقلال در برابر خدا از سوی دیگر، ناشی می شود، اگر آنها به حقیقت عبودیت آشنا بودند و مالکیت خدا را بر همه چیز مسلم می دانستند هرگز گرفتار این اشتباهات خطرناک نمی شدند.
قابل توجه اینکه در آیه قبل در مورد منافقان تعبیر به“ لاٰ یَفْقَهُونَ ” (نمی فهمند) آمده، و در اینجا“ لاٰ یَعْلَمُونَ ” (نمی دانند) این تفاوت تعبیر ممکن است برای پرهیز از تکرار که مخالف فصاحت است بوده باشد، و نیز ممکن است از این جهت باشد که درک مساله مالکیت خداوند نسبت به تمام خزائن آسمانها و زمین مطلب پیچیده تری است که احتیاج به دقت و فهم بیشتری دارد،
ص: 163
در حالی که اختصاص عزت به خدا و پیامبر و مؤمنان بر کسی مخفی نیست.
* نکته ها: اشاره 1-ده نشانه منافق! از مجموع آیات فوق، نشانه های متعددی برای منافقان، استفاده می شود که در یک جمع بندی می توان، آن را در ده نشانه، خلاصه کرد: 1-دروغگویی صریح و آشکار (وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ) . 2-استفاده از سوگندهای دروغین برای گمراه ساختن مردم (اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّهً) . 3-عدم درک واقعیات، بر اثر رها کردن آئین حق، بعد از شناخت آن (لاٰ یَفْقَهُونَ) . 4-داشتن ظاهری آراسته و زبانی چرب، علی رغم تهی بودن درون و باطن (وَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسٰامُهُمْ) . 5-بیهودگی در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، همچون یک قطعه چوب خشک (کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ) . 6-بدگمانی و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چیز به خاطر خائن بودن (یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِمْ) . 7-حق را به باد سخریه و استهزاء گرفتن (لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ) . 8-فسق و گناه (إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ) . 9-خود را مالک همه چیز دانستن، و دیگران را محتاج به خود پنداشتن (هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لاٰ تُنْفِقُوا عَلیٰ مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّٰهِ حَتّٰی یَنْفَضُّوا) . 10-خود را عزیز و دیگران را ذلیل، تصور کردن (لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ ص: 164 مِنْهَا الْأَذَلَّ ) . بدون شک نشانه های منافق منحصر به اینها نیست، و از آیات دیگر قرآن و روایات اسلامی و نهج البلاغه نیز نشانه های متعدد دیگری برای آنها استفاده می شود، حتی در معاشرتهای روزمره می توان به اوصاف و ویژگیهای دیگری از آنها پی برد، ولی آنچه در آیات این سوره آمده، قسمت مهم و قابل توجهی از این اوصاف است. در نهج البلاغه خطبه ای مخصوص توصیف منافقان است، در قسمتی از آن خطبه چنین آمده است: “ای بندگان خدا شما را به تقوی و پرهیزکاری سفارش می کنم و از منافقان بر حذر می دارم، چرا که آنها گمراه و گمراه کننده اند، خطاکار و غلط اندازند. هر روز به رنگ تازه ای درمی آیند، و به قیافه ها و زبانهای مختلف خودنمایی می کنند. از هر وسیله ای برای فریفتن و درهم شکستن شما بهره می گیرند و در هر کمینگاهی به کمین شما نشسته اند. بد باطن و خوش ظاهرند، و پیوسته مخفیانه برای فریب مردم گام برمی دارند، و از بیراهه ها حرکت می کنند. گفتارشان به ظاهر شفابخش، اما کردارشان، دردی است درمان ناپذیر. بر رفاه و آسایش مردم، حسد می ورزند، و اگر کسی گرفتار بلائی شود خوشحالند. همواره امیدواران را مایوس می کنند و همه جا آیه یاس می خوانند. آنها در هر راهی کشته ای دارند!و برای نفوذ در هر دلی راهی!و برای هر مصیبتی اشک ساختگی می ریزند! ص: 165 مدح و ثنا به یکدیگر، قرض می دهند، و از یکدیگر انتظار پاداش دارند. در تقاضاهای خود اصرار می ورزند، و در ملامت پرده دری می کنند، و هر گاه حکمی کنند از حد تجاوز می نمایند. در برابر هر حقی باطلی ساخته، و در مقابل هر دلیلی شبهه ای، برای هر زنده ای عامل مرگی، برای هر دری کلیدی، و برای هر شبی چراغی تهیه دیده اند! برای رسیدن به مطامع خویش و گرمی بازار خود و فروختن کالا به گرانترین قسمت تخم یاس در دلها می پاشند. باطل خود را شبیه حق جلوه می دهند، و در توصیفها راه فریب پیش می گیرند. طریق وصول به خواسته ی خود را آسان، و طریق خروج از دامشان را تنگ و پر پیچ و خم جلوه می دهند، آنها دار و دسته شیطان و شراره های آتش دوزخند!همانگونه که خداوند فرموده: أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ “آنها حزب شیطانند، بدانید حزب شیطان زیانکارند” (1) ! در این خطبه غرا به اوصاف زیادی از آنها اشاره شده که بحثهای گذشته را تکمیل می کند. (1) *
2-خطر منافقان
همانگونه که در مقدمه این بحث گفتیم منافقان خطرناکترین افراد
ص: 166
1- 1) “نهج البلاغه”خطبه 194 (از ذکر متن خطبه برای رعایت اختصار صرفنظر شد) .
هر اجتماعند چرا که”اولا“در درون جامعه ها زندگی می کنند و از تمام اسرار با خبرند.
ثانیا-شناختن آنها همیشه کار آسانی نیست، و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان می دهند که انسان باور نمی کند.
ثالثا-چون چهره اصلی آنها برای بسیاری از مردم ناشناخته است درگیری مستقیم و مبارزه صریح با آنها کار مشکلی است.
رابعا-آنها پیوندهای مختلفی با مؤمنان دارند (پیوندهای سببی و نسبی و غیر اینها) و وجود همین پیوندها مبارزه با آنها را پیچیده تر می سازد خامسا-آنها از پشت خنجر می زنند و ضرباتشان غافلگیرانه است.
این جهات و جهات دیگری سبب می شود که آنها ضایعات جبران ناپذیری برای جوامع به بار آورند، و به همین دلیل برای دفع شر آنها باید برنامه ریزی دقیق و وسیعی داشت.
در حدیثی آمده است که پیامبر فرمود:
انی لا اخاف علی امتی مؤمنا و لا مشرکا اما المؤمن فیمنعه اللّٰه بایمانه، و اما المشرک فیخزیه اللّٰه بشرکه، و لکنی اخاف علیکم کل منافق عالم اللسان، یقول ما تعرفون و یفعل ما تنکرون: “من بر امتم نه از مؤمنان بیمناکم، نه از مشرکان، اما مؤمن ایمانش مانع ضرر او است، و اما مشرک خداوند او را به خاطر شرکش رسوا می کند، ولی من از”منافق”بر شما می ترسم که از زبانش علم می ریزد (و در قلبش کفر و جهل است) سخنانی می گوید که برای شما دلپذیر است، اما اعمالی (در خفا) انجام می دهد که زشت و بد است“ (1) .
(1)
در باره منافقان بحثهای مشروح دیگری در جلد اول (ذیل آیات 8 تا 16
ص: 167
1- 1) “سفینه البحار”جلد 2 صفحه 606 ماده”نفق“-شبیه همین معنی در”نهج البلاغه“نامه 27 نیز آمده است.
بقره) و در جلد 8 ذیل آیات 60 تا 85 سوره توبه (صفحه 19 تا 72) و در جلد 17 ذیل آیات 12 تا 17 سوره احزاب (صفحه 224 تا 232) و در جلد هفتم ذیل آیه 43 تا 45 سوره توبه (صفحه 428 تا 456) داشته ایم.
کوتاه سخن اینکه کمتر گروهی است که قرآن در باره آنها اینهمه بحث کرده باشد، و نشانه ها و اعمال و خطرات آنها را بازگو نموده باشد، این سرمایه- گزاری وسیع قرآن در این باره دلیل بر خطر فوق العاده منافقان است.
* 3-منافق خشک و شکننده است در طول زندگی طوفانهایی می وزد، و امواج خروشانی پدیدار می گردد. مؤمنان با استفاده از نیروی ایمان و توکل، و نقشه های صحیح، گاه جنگ و گریز، و گاه حمله های پی در پی، آنها را از سر می گذرانند و پیروز می شوند، اما منافق یکدنده و لجوج می ایستد تا می شکند، در حدیثی (از پیغمبر گرامی اسلام) آمده: مثل المؤمن کمثل الزرع لا تزال الریح تمیله، و لا یزال المؤمن یصیبه البلاء، و مثل المنافق کمثل شجره الارز لا تهتز حتی تستحصد: “مؤمن همچون ساقه های زراعت است، بادها او را می خواباند اما بعدا به پا می خیزد و پیوسته حوادث سخت و بلاها را تحمل کرده از سر می گذراند، اما منافق همانند درخت صنوبر است نرمشی از خود نشان نمی دهد و می ایستد تا از ریشه کنده شود” (1) ! *
(1)
4-عزت مخصوص خدا و دوستان او است
گرچه در فارسی روزمره”عزت“به معنی احترام و آبرو یا گرانبها
ص: 168
1- 1) “صحیح مسلم”جلد 4 صفحه 2163 (باب مثل المؤمن کالزرع) شبیه همین مضمون با کمی تفاوت در تفسیر”روح البیان“جلد 9 صفحه 533 نیز آمده است.
بودن است، ولی در لغت عرب چنین نیست، بلکه عزت به معنی قدرت شکست- ناپذیر است، قابل توجه اینکه در آیات فوق و در آیه 10 سوره فاطر”عزت“ منحصرا از آن خدا شمرده شده، و در آیات مورد بحث می افزاید: “و از آن رسول او و مؤمنان است”چرا که اولیاء و دوستان خدا نیز پرتوی از عزت او را دارند و به او متکی هستند.
به همین دلیل در روایات اسلامی روی این مساله تاکید شده است که مؤمن نباید وسائل ذلت خود را فراهم سازد، خدا خواسته او عزیز باشد او هم برای حفظ این عزت باید بکوشد.
در حدیثی از امام صادق ع در تفسیر همین آیه (وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ) می خوانیم:
فالمؤمن یکون عزیزا و لا یکون ذلیلا… المؤمن اعز من الجبل ان الجبل یستفل منه بالمعاول، و المؤمن لا یستفل من دینه شیء:
“مؤمن عزیز است و ذلیل نخواهد بود مؤمن از کوه محکمتر و پر صلابت تر است چرا که کوه را با کلنگها ممکن است سوراخ کرد ولی چیزی از دین مؤمن هرگز کنده نمی شود” (1) .
(1)
در حدیث دیگری از همان امام می خوانیم:
لا ینبغی للمؤمن ان یذل نفسه قیل له و کیف یذل نفسه قال یتعرض لما لا یطیق!: “سزاوار نیست مؤمن خود را ذلیل کند، سؤال شد چگونه خود را ذلیل می کند!فرمود: به سراغ کاری می رود که از او ساخته نیست” (2) ! و باز در حدیث سومی از آن حضرت آمده است
(2)
ان اللّٰه تبارک و تعالی فوض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوض الیه ان یذل نفسه ا لم تر قول اللّٰه سبحانه و تعالی هاهنا” وَ لِلّٰهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ “و المؤمن ینبغی ان یکون عزیزا و لا یکون ذلیلا: “خداوند همه کارهای مؤمن را به او واگذار کرده
ص: 169
1- 1 و 2) “کافی”طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 336.
2-
جز اینکه به او اجازه نداده است که خود را ذلیل و خوار کند، مگر نمی بینی خداوند در این باره فرموده: عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، سزاوار است مؤمن همیشه عزیز باشد، و ذلیل نباشد” (1) .
(1)
در این زمینه ذیل آیه 10 سوره فاطر (جلد 18 صفحه 197) بحث دیگری داشته ایم.
***
ص: 170
1- 1) کافی طبق نقل”نور الثقلین“جلد 5 صفحه 336.
