[سوره القیامه (75) : آیات 1 تا 6]
اشاره
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِlt;br/gt;لاٰ أُقْسِمُ بِیَوْمِ اَلْقِیٰامَهِ (1) وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَهِ (2) أَ یَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ (3) بَلیٰ قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ (4) بَلْ یُرِیدُ اَلْإِنْسٰانُ لِیَفْجُرَ أَمٰامَهُ (5) یَسْئَلُ أَیّٰانَ یَوْمُ اَلْقِیٰامَهِ (6)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده بخشایگر 1-سوگند به روز قیامت.
2-و سوگند به نفس لوامه، و جدان بیدار و ملامت گر، (که رستاخیز حق است) .
3-آیا انسان می پندارد که استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟ 4-آری قادریم که (حتی خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.
5- (انسان شک در معاد ندارد) بلکه او می خواهد (آزاد باشد و) ما دام العمر گناه کند.
6- (لذا) می پرسد قیامت کی خواهد بود.
ص: 273
تفسیر:
اشاره
سوگند به روز قیامت و و جدان ملامت گر؟
این سوره با دو سوگند پر معنی آغاز شده، می فرماید: “سوگند به روز قیامت” (لاٰ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیٰامَهِ) .
* “و سوگند به و جدان بیدار انسانها و نفس ملامت کننده” (وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّٰامَهِ) . در اینکه“لا”در این دو آیه“زائده”و برای تاکید است (بنا بر این سوگند را نفی نمی کند، بلکه آن را مؤکدتر می کند) و یا اینکه“لا”نافیه است، و هدف آن است که بگوید این موضوع به قدری مهم است که به آن سوگند یاد نمی کنم (مثل اینکه گاهی مردم به یکدیگر می گویند به جان تو قسم یاد نمی کنم که برتر از سوگند است) در میان مفسران گفتگو است. غالب مفسران احتمال اول را برگزیده اند در حالی که بعضی طرفدار تفسیر دوم هستند و معتقدند که“لا”زائده در آغاز کلام نمی آید، بلکه باید در وسط کلام باشد. ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر می رسد، زیرا قرآن به اموری مهمتر از قیامت، مانند ذات پاک خدا، سوگند یاد کرده بنا بر این دلیلی ندارد که به روز قیامت در اینجا قسم یاد نشود، و قرار گرفتن“لا”زائده در آغاز کلام نیز نمونه دارد چنان که از اشعار امرأ القیس نقل کرده اند که در آغاز بعضی از قصائدش لاء زائده را به کار برده است (1) . (1) ص: 274 1- 1) لا و ابیک ابنه العامر لا یدعی القوم انی افر “سوگند به پدرت ای دختر”عامر“قوم هرگز نمی تواند ادعا کند که من فرار می کنم”. ولی به عقیده ما بحث پیرامون زائده بودن یا نافیه بودن“لا”چندان مهم نیست، چرا که نتیجه نهایی هر دو یکی است، و آن اهمیت موضوعی است که سوگند به خاطر آن یاد شده. مهم این است که ببینیم در میان این دو سوگند (سوگند به روز قیامت و سوگند به و جدان بیدار) چه رابطه ای وجود دارد؟ حقیقت این است که یکی از دلائل وجود“معاد”وجود“محکمه و جدان” در درون جان انسان است که به هنگام انجام کار نیک روح آدمی را مملو از شادی و نشاط می کند، و از این طریق به او پاداش می دهد، و به هنگام انجام کار زشت یا ارتکاب جنایت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شکنجه می کند، به حدی که گاه برای نجات از عذاب و جدان اقدام به خودکشی می کند. یعنی در واقع و جدان حکم اعدام او را صادر کرده، و به دست خودش اجرا می کند! بازتاب“نفس لوامه”در وجود انسانها بسیار وسیع و گسترده، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است، و در بحث نکات اشاره بیشتری به آن خواهیم کرد. وقتی“عالم صغیر”یعنی وجود انسان در دل خود محکمه و دادگاه کوچکی دارد، چگونه“عالم کبیر”با آن عظمتش محکمه عدل عظیمی نخواهد داشت؟ و از اینجا است که ما از وجود“و جدان اخلاقی”پی به وجود“رستاخیز و قیامت”می بریم و نیز از همین جا رابطه جالب این دو سوگند روشن می شود، و به تعبیر دیگر سوگند دوم دلیلی است بر سوگند اول. ص: 275 در اینکه مراد از“نفس لوامه” (1) چیست؟ مفسران تفسیرهای مختلفی برای آن ذکر کرده اند، یک تفسیر معروف همان است که در بالا گفتیم، یعنی “و جدان اخلاقی”که انسان را به هنگام اعمال خلاف در این دنیا ملامت می کند، و به جبران و تجدید نظر وا می دارد. (1) تفسیر دیگر اینکه منظور ملامت کردن همه انسانها در قیامت نسبت به خویشتن است، مؤمنان به این جهت خود را ملامت می کنند که چرا اعمال صالح کم بجا آورده اند؟ و کافران از این جهت که چرا راه کفر و شرک و گناه پیموده اند؟ دیگر اینکه منظور تنها نفس کافران است که در قیامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسیار ملامت و سرزنش می کند. ولی مناسب با آیه قبل و بعد همان تفسیر اول است آری این دادگاه و جدان آن قدر عظمت و احترام دارد که خداوند به آن سوگند یاد می کند، و آن را بزرگ می شمرد، و به راستی بزرگ است، چرا که یکی از عوامل مهم نجات انسان محسوب می شود، به شرط آنکه و جدان بیدار باشد و بر اثر کثرت گناه ضعیف و ناتوان نگردد. این نکته نیز قابل توجه است که به دنبال این دو سوگند پر اهمیت و پر معنی بیان نشده است که برای چه چیز سوگند یاد شده؟ و به اصطلاح“مقسم له” محذوف است، این به خاطر آن است که از سیاق آیات بعد مطلب روشن است، بنا بر این، آیات فوق چنین معنی می دهد“سوگند به روز قیامت، و نفس لوامه که همه شما در قیامت برانگیخته می شوید و به سزای اعمالتان می رسید” (2) . (2) ص: 276 1- 1) “لوامه”صیغه مبالغه است و به معنی“بسیار ملامت کننده”می باشد. 2- 2) در تقدیر“لتبعثن یوم القیامه”یا“انکم تبعثون”می باشد. جالب اینکه به روز قیامت سوگند یاد شده که قیامت و رستاخیزی هست، این به خاطر آن است که مساله رستاخیز آن چنان مسلم شمرده شده که حتی در برابر منکران می توان به آن سوگند یاد کرد. * سپس در آیه بعد به عنوان یک استفهام انکاری می افزاید: “آیا انسان می پندارد که ما استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟ (أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ) .
* آری ما قادریم که حتی انگشتان (خطوط سر انگشتان) او را دو باره به صورت اول موزون و مرتب کنیم” (بَلیٰ قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ) . در روایتی آمده است که یکی از مشرکان که در همسایگی پیامبر ص زندگی می کرد به نام“علی بن ابی ربیعه”خدمت حضرت ص آمد و از روز قیامت سؤال کرد که چگونه است؟ و کی خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم. ببینم باز تصدیق تو نمی کنم، و به تو ایمان نمی آورم! آیا ممکن است خداوند این استخوانها را جمع آوری کند؟ این باور کردنی نیست! اینجا بود که آیات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پیغمبر ص در باره این مرد لجوج معاند می فرمود: اللهم اکفنی شر جاری السوء“خداوندا شر این همسایه بد را از من دور کن” (1) . (1) نظیر این معنی در آیات دیگر قرآن نیز به چشم می خورد، از جمله در آیه 78 سوره یس می خوانیم: یکی از منکران معاد قطعه استخوان پوسیده ای ص: 277 1- 1) این روایت را“مراغی”، همچنین“روح المعانی”و تفسیر“صافی”با مختصر تفاوتی نقل کرده اند. را به دست گرفته بود و به پیغمبر می گفت من یحیی اَلْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ: “چه کسی این استخوانها را زنده می کند در حالی که پوسیده است”؟ ضمنا تعبیر به“یحسب” (از ماده“حسبان”به معنی گمان) اشاره به این است که این منکران هرگز به گفته خود ایمان نداشتند بلکه تنها بر پندار و گمانهای واهی و بی اساس تکیه می کردند. اما ببینیم چرا مخصوصا روی استخوانها تکیه شده است؟ این به خاطر آن است که اولا دوام استخوان بیش از سایر اعضا می باشد، و لذا هنگامی که بپوسد و خاک شود و ذرات غبارش پراکنده گردد امید بازگشت آن در نظر افراد سطحی کمتر است. ثانیا استخوان مهمترین رکن بدن انسان می باشد، چرا که ستونهای بدن را استخوانها تشکیل می دهند، و تمام حرکات و جابجایی و فعالیتهای مهم بدن به وسیله استخوانها انجام می گیرد، کثرت و تنوع و اشکال و اندازه های مختلف استخوانها در بدن انسان از عجایب خلقت خداوند محسوب می شود، و ارزش یک مهره کوچک پشت انسان هنگامی ظاهر می شود که از کار بیفتد و می بینیم که تمام بدن را فلج می کند. “بنان”در لغت هم به معنی“انگشتان”آمده، و هم به معنی“سر انگشتان”و در هر دو صورت اشاره به این نکته است که نه تنها خداوند استخوانها را جمع آوری می کند، و به حال اول باز می گرداند، بلکه استخوانهای کوچک و ظریف و دقیق انگشتان را همه در سر جای خود قرار می دهد، و از آن بالاتر خداوند حتی سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز می گرداند. این تعبیر می تواند اشاره لطیفی به خطوط سر انگشت انسانها باشد که می گویند کمتر انسانی در روی زمین پیدا می شود که خطوط سر انگشت او با ص: 278 دیگری یکسان باشد، یا به تعبیر دیگر خطوط ظریف و پیچیده ای که بر سر انگشتان هر انسانی نقش است معرف شخص او است، و لذا در عصر ما مساله “انگشت نگاری”به صورت علمی در آمده، و به وسیله آن بسیاری از مجرمان شناخته شده، و جرمها کشف گردیده است، همین قدر کافی است که مثلا یک سارق هنگامی که وارد اتاق یا منزلی می شود دست خود را بر دستگیره در، یا شیشه اطاق یا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روی آن بماند، فورا از آن نمونه برداری کرده، با سوابقی که از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پیدا می کنند. * در آیه بعد به یکی از علل حقیقی انکار معاد اشاره کرده، می فرماید:
چنین نیست که انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده کردن مردگان تردید داشته باشد، بلکه هدفش از انکار این است که ما دام العمر گناه کند“ (بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسٰانُ لِیَفْجُرَ أَمٰامَهُ) .
او می خواهد از طریق انکار معاد، کسب آزادی برای هر گونه هوسرانی و ظلم و بیدارگری و گناه بنماید، هم و جدان خود را از این طریق اشباع کاذب کند، و هم در برابر خلق خدا مسئولیتی برای خود قائل نباشد، چرا که ایمان به معاد و رستاخیز و دادگاه عدل خدا سد عظیمی است در مقابل هر گونه عصیان و گناه، او می خواهد این لجام را بر گیرد و این سد را در هم بشکند و آزادانه هر عملی را خواست انجام دهد.
این منحصر به زمانهای گذشته نبوده است، امروز هم یکی از علل گرایش به مادیگری و انکار مبدء و معاد، کسب آزادی برای”فجور“ و گریز از مسئولیتها، و شکستن هر گونه قانون الهی است، و گرنه دلائل مبدء
ص: 279
و معاد آشکار است.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که در توضیح معنی این آیه فرمود:
یقدم الذنب و یؤخر التوبه و یقول سوف اتوب: آیه اشاره به کسی است که گناه را مقدم می دارد و توبه را به تاخیر می اندازد و می گوید بعدا توبه خواهم کرد”.
بعضی نیز گفته اند منظور از“فجور”در آیه، “تکذیب”است، بنا بر این معنی آیه چنین می شود: انسان می خواهد قیامت و رستاخیز را که در پیش روی او قرار دارد تکذیب کند، ولی تفسیر اول مناسبتر است.
* و به دنبال آن می افزاید: لذا“می پرسد قیامت کی خواهد بود”؟! (یَسْئَلُ أَیّٰانَ یَوْمُ الْقِیٰامَهِ) . آری او برای گریز از مسئولیتها استفهام انکاری در باره وقت قیام قیامت می کند، تا راه را برای فجور خود بگشاید. این نکته لازم به یادآوری است که سؤال آنها از وقت بر پا شدن قیامت نه به این معنی است که اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤال می کردند، بلکه این سؤال مقدمه ای است برای انکار اصل قیامت، درست مثل اینکه کسی می گوید “فلان شخص از سفر می آید”و هنگامی که طول کشید و نیامد دیگری که منکر آمدن آن مسافر است می گوید: پس این مسافر کی خواهد آمد؟ *
نکته ها:
اشاره
1-“محکمه و جدان”یا“قیامت صغری”
از قرآن مجید به خوبی استفاده می شود که روح و نفس انسانی دارای سه
ص: 280
مرحله است:
1-“نفس اماره”یعنی روح سرکش که پیوسته انسان را به زشتیها و بدیها دعوت می کند، و شهوات و فجور را در برابر او زینت می بخشد، این همان چیزی است که همسر عزیز مصر، آن زن هوسباز هنگامی که پایان شوم کار خود را مشاهده کرد به آن اشاره نمود و گفت: و ما أبرئ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَهٌ بِالسُّوءِ: “من هرگز نفس خود را تبرئه نمی کنم، چرا که نفس سرکش همواره به بدیها فرمان می دهد” (سوره یوسف آیه 53) .
2-“نفس لوامه”که در آیات مورد بحث به آن اشاره شده، روحی است بیدار و نسبتا آگاه، هر چند هنوز در برابر گناه مصونیت نیافته گاه لغزش پیدا می کند.
و در دامان گناه می افتد اما کمی بعد بیدار می شود توبه می کند و به مسیر سعادت باز می گردد، انحراف در باره او کاملا ممکن است، ولی موقتی است نه دائم، گناه از او سر می زند، اما چیزی نمی گذرد که جای خود را به ملامت و سرزنش و توبه می دهد.
این همان چیزی است که از آن به عنوان“و جدان اخلاقی”یاد می کنند، در بعضی از انسانها بسیار قوی و نیرومند است و بعضی بسیار ضعیف و ناتوان ولی به هر حال در هر انسانی وجود دارد دیگر اینکه با کثرت گناه آن را به کلی از کار بیندازد.
3-“نفس مطمئنه”یعنی روح تکامل یافته ای که به مرحله اطمینان رسیده، نفس سرکش را رام کرده، و به مقام تقوای کامل و احساس مسئولیت رسیده که دیگر به آسانی لغزش برای او امکان پذیر نیست.
این همان است که در سوره و الفجر آیه 27 و 28 می فرماید: یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَهً مَرْضِیَّهً: “ای نفس مطمئنه!به
ص: 281
سوی پروردگارت باز گرد، در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو” به هر حال این“نفس لوامه”چنان که گفتیم رستاخیز کوچکی است در درون جان هر انسان که بعد از انجام یک کار نیک یا بد، بلا فاصله محکمه آن در درون جان تشکیل می گردد و به حساب و کتاب او می رسد.
لذا گاه در برابر یک کار نیک و مهم چنان احساس آرامش درونی می کند، و روح او لبریز از شادی و نشاط می شود، که لذت و شکوه و زیبایی آن با هیچ بیان و قلمی قابل توصیف نیست.
و به عکس، گاهی به دنبال یک خلاف و جنایت بزرگ چنان گرفتار کابوس وحشتناک، و طوفانی از غم و اندوه می گردد، و از درون می سوزد، که از زندگی به کلی سیر می شود، و حتی گاه برای رهایی از چنگال این ناراحتی خود را آگاهانه به مقامات قضایی معرفی و به چوبه دار تسلیم می کند.
این دادگاه عجیب درونی شباهت عجیبی به دادگاه رستاخیز دارد:
1-قاضی و شاهد و مجری حکم در حقیقت در اینجا یکی است همانطور که در قیامت چنین است: عٰالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَهِ أَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبٰادِکَ خداوندا تو از اسرار پنهان و آشکار آگاهی و تو در میان بندگانت قضاوت خواهی کرد“ (زمر-آیه 46) .
2-این دادگاه و جدان توصیه و رشوه و پارتی و پرونده سازی رائج بشری را نمی پذیرد، همانطور که در باره دادگاه قیامت نیز می خوانیم: وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَهٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ: از آن روز بترسید که هیچکس بجای دیگری مجازات نمی شود، و نه شفاعتی پذیرفته می گردد، و نه فدیه و رشوه ای، و نه یاری می شوند” (سوره بقره-آیه 48) .
3-محکمه و جدان مهمترین و قطورترین پرونده ها را در کوتاهترین
ص: 282
مدت رسیدگی کرده، حکم نهایی خود را به سرعت صادر می کند، نه استیناف در آن هست، و نه تجدید نظر، و نه ماهها و سالها سرگردانی، همانطور که در دادگاه رستاخیز نیز می خوانیم: وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ. “خداوند حکم می کند و حکم او رد و نقض نمی شود و حساب او سریع است” (سوره رعد-آیه 41) .
4-مجازات و کیفرش بر خلاف مجازاتهای دادگاههای رسمی این جهان، نخستین جرقه هایش در اعماق دل و جان افروخته می شود، و از آنجا به بیرون سرایت می کند، نخست روح انسان را می آزارد، سپس آثارش در جسم، و چهره و دگرگون شدن خواب و خوراک او آشکار می شود، همانطور که در باره دادگاه قیامت نیز می خوانیم: نٰارُ اللّٰهِ الْمُوقَدَهُ اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَهِ، “آتش بر افروخته الهی که از قلبها زبانه می کشد”! (سوره همزه-آیه 6-7) .
5-این دادگاه و جدان چندان نیاز به ناظر و شهود ندارد، بلکه معلومات و آگاهیهای خود انسان متهم را به عنوان“شهود”به نفع یا بر ضد او می پذیرد! همانطور که در دادگاه رستاخیز نیز ذرات وجود انسان حتی دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند چنان که می فرماید: حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ: “چون به کنار آتش دوزخ بر سند گوش و چشم و پوست تن آنها بر ضد آنها گواهی می دهد (سوره فصلت-آیه 20) .
این شباهت عجیب در میان این دو دادگاه نشانه دیگری بر فطری بودن مساله معاد است، زیرا چگونه می توان باور کرد در وجود یک انسان که قطره کوچکی از این اقیانوس عظیم هستی است، چنان حساب و کتاب و دادگاه مرموز و اسرار آمیزی وجود داشته باشد، اما در درون این عالم بزرگ مطلقا حساب
ص: 283
و کتاب و دادگاه و محکمه ای وجود نداشته باشد، این باور کردنی نیست. (1)
(1)
* 2-نامهای قیامت در قرآن مجید می دانیم قسمت مهمی از معارف قرآن، و مسائل اعتقادی آن، بر محور مسائل مربوط به قیامت و رستاخیز دور می زند، چرا که مهمترین تاثیر را در تربیت انسان و روند تکامل او دارد. نام هایی که در قرآن برای این روز بزرگ انتخاب شده نیز بسیار است و هر کدام بیانگر بعدی از ابعاد آن روز می باشد، و به تنهایی می تواند مسائل بسیاری را در این رابطه بازگو کند. به گفته مرحوم”فیض کاشانی“در”محجه البیضاء“در زیر هر یک از این نامها سری نهفته شده، و در هر توصیفی معنای مهمی بیان گشته، باید کوشید تا این معانی را درک کرد، و این اسرار را یافت. او بیش از یکصد نام برای قیامت ذکر کرده که همه یا اکثر آن را می توان از قرآن مجید استفاده کرد. مانند”یوم الحسره““یوم الندامه”“یوم المحاسبه” “یوم المساله”“یوم الواقعه”“یوم القارعه”“یوم الراجفه”“یوم الرادفه” “یوم الطلاق”“یوم الفراق”“یوم الحساب”“یوم التناد”“یوم العذاب”“یوم الفرار” “یوم الحق”“یوم الحکم”“یوم الفصل”“یوم الجمع”“یوم الدین”“یوم تبلی السرائر”“یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا”“یوم یفر المرء من اخیه”“یوم لا ینفع مال و لا بنون”و”یوم التغابن و… “ (2) . (2) ص: 284 1- 1) برای توضیح بیشتر پیرامون محکمه و جدان به کتاب”رهبران بزرگ“ (بحث و جدان) و کتاب”معاد و عالم پس از مرگ“ (بحث دلائل معاد) مراجعه فرمائید. 2- 2) “المحجه البیضاء”جلد 8 صفحه 331 (با اختصار) . ولی معروفترین نام آن همان”یوم القیامه“است که هفتاد بار در قرآن مجید ذکر شده، و حکایت از قیام عمومی بندگان و رستاخیز عظیم انسانها می کند و توجه به آن نیز انسان را به قیام در این دنیا برای انجام وظیفه دعوت می نماید. به عقیده ما برای بیدار شدن از خواب غفلت و غرور، و مهار کردن نفس سرکش، و تعلیم و تربیت انسان، کافی است که در این نامها بیندیشیم و وضع خود را در آن روز عظیم، روزی که همگی در پیشگاه خداوند بزرگ حاضر می شویم، و پرده ها کنار می رود و اسرار درون ظاهر می شود، بهشت تزیین می گردد و جهنم بر افروخته می شود، و همگان در پای میزان عدل الهی حاضر می شویم در نظر بگیریم (خداوندا ما را در آن روز در پناه خودت جای ده) . *
ص: 285
